شکار او به قلم حدیث افشارمهر
پارت صد و سوم :
نزدیک های ساعت هشت شب بود که برق مثل همیشه رفت و با شمع هایی که جلوی پنجره ردیف کرده بودیم فضا را روشن نگه داشتیم.
دفعه ی پیش لوستری از شمع ساختم و از سقف آویزان کردم که در چنین موقعی بی نور نمانیم. تیدا از صندلی بالا رفت و با چوب بلندی یکی یکی شمع ها را روشن کرد.
وقتی که خبری از تلویزیون و موسیقی نبود و سکوت کل خانه را فرا گرفت صدای نم نم بارانی که روی سقف چوبی خانه می کوبید به گ
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه
6این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
فن ارن
1اخه به نظرت اون دوتا پخمه ی بچه ننه همچین عرضه ای دارن؟
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
عاشق اسمتم
۲ سال پیشسودابه
3تازه نفس راحت کشیدم که از دستشان راحت شدیم که تققق اینا زنده برآمدن چراااااااااا بدبخت شدیم
۲ سال پیششماره دو
5این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
🤣🤣
۲ سال پیشFOZOL
2خاااااک تو سرمون شد میدونین خااااک چیهه؟؟ 😂😭
۲ سال پیشافرا
1ارن میدید که الیسا در بازی انتقام که اختصاصی برای اون بود ی بازنده ی مطلقه ؟ پس همین بود بازی با اجساسات
۲ سال پیشهستی
1اوه سمیرای خونه خراب کن واسه بیمارستان رفتنم رژ میزنه😂😂😂🤣🤣
۲ سال پیشثریا
1از دست این سمیرا کاش میشد یه رمانی باشه که از این شخصیت ها بیشتر داشته باشه😂🧡🔥
۲ سال پیشA
1قبلا گفتی سام بهوش اومد و کنارجاده یک مرد بردش بیمارستان حلا اینجا میگی دورش رو سگا گرفتن اول که اسم سگ نیاوردی
۲ سال پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
مگه قراره هرچی سام بگه حقیقت باشه عزیزدلم؟
۲ سال پیشساناز
0💜💙🩵🤍🩶💚🤎❤️🧡💛
۲ سال پیشAa
0عالی بود ممنون🙏🌺
۲ سال پیشفاطمه
4وای فقط خداکنه آخر رمان آرن و الیسا نمیرن ایطور ک معلومه آرن داره میمیره
۲ سال پیشستاره
4حالااگه یه چروک دیگه پاچشش بیفته کی جوابگو بایدباشه
۲ سال پیشزهرا
4این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
ر
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
لطفا صبر کنید...

مادمازل
1پارت و با آهنگ آرون افشار گوش دادم🥲 💔 نمیدونم سرنوشتشون چی میشه ولی این غم و زجر همیشه هست و هیچ وقت فراموش نمیشه.چطور میخوان با این موضوع کنار بیان؟ کل داستان میگفتم کاش هانتر نکشته باشه و فلان الان ولی میگم کاش مرده بودند، بی حیا های عوضی 😤